°•~نزدیک اما دور از هم~•° پارت اول
12 فروردین 1402 · · خواندن 5 دقیقه برید ادامه مطلب^^
همیشه از عشق می ترسیدم،شاید هم از از دست دادن کسایی که دوستشون داشتم میترسیدم.دقیقا مطمئن نیستم چرا اینجوری شد،شاید از اون روز به بعد اینجوری شدم...وقتی پدرم تو تصادف مرد.
آره درسته همه چیز از اون روز به بعد شروع شد.بعد از اون روز آروم آروم هرکسی که برام مهم بود رو از دست دادم،مادرم،برادر و خواهرم...نتونستم...نتونستم از کسایی که برام مهمن محافظت کنم.
چیز هایی رو تجربه کردم که هیچوقت نمیتونم از ذهنم بیرونشون کنم:زخمی شدم،یکی از چشمام رو از دست دادم،فروخته شدم،ازم سواستفاده شد،روم آزمایش انجام دادن و وقتی دیگه به دردشون نخوردم دورم انداختن.
حس میکردم دیگه نمیتونم به هیچ آدمی اعتماد کنم.فقط دویدم؛دویدم و فرار کردم.نمیدونم دقیقا تا چه زمانی می دویدم ولی حتی فکرش هم نمی کردم دویدنم باعث بشه با کسی برخورد کنم که حس بی اعتمادی و نا امنیم رو از بین ببره.شاید اگه اون روز وقتی داشتم با نا امیدی تمام می دویدم،به طور اتفاقی به موری-سان برخورد نمی کردم،الان تو خیابون ها زندگی میکردم یا حتی...مرده بودم!
موری-سان واقعا برام مثل یه پدر بود -البته هنوزم هست-وقتی منو تو اون وضعیت دید منو محکم بغل کرد،وقتی بغلم کرده بود برای اولین بار پس از مدت ها احساس امنیت کردم؛صداش و حرفاش آرومم کرد، یادمه که بهم گفت:"دیگه لازم نیست بترسی،نمیزارم دیگه کسی بهت آسیب برسونه.جات دیگه امنه."
اون منو به خونه اش برد،منو بزرگ کرد درست مثل اینکه واقعا دختر خودش باشم.با این وجود هنوز نمی تونستم اتفاقاتی که برام افتاده بود رو هضم کنم،هر از گاهی دستام رو با چاقو زخم می کردم،حتی دیگه مدرسه هم نمی رفتم همیشه از مدرسه فرار می کردم،یه روز واقعا دیگه نمی تونستم تحمل کنم تنها چیزی که بهش فکر کردم این بود "من واقعا چه فایده ای دارم؟وقتی از کسایی که برام مهم بودن نتونستم محافظت کنم چه فایده ای دارم؟" بعد از حرفایی که به خودم زدم،درست یادم نیست چه اتفاقی افتاد تنها چیزی که یادم میاد این بود که یه صدا شنیدم که بهم میگفت: "هی،وایسا اینکارو نکن!" و یادمه چند ثانیه بعد تو آغوشش بودم.بعضی وقتا از خودم میپرسم که چرا جلوم رو گرفت و نزاشت خودکشی کنم اونم وقتی خودش همیشه می خواست خودکشی کنه؟گمونم هیچوقت جواب این سوال رو نفهمم.
بعد از اتفاق هایی که تجربه کرده بودم یه چیزی رو فهمیدم...عشق یه توهمه!یه توهم شیرین که همه ی آدما دچارش میشن،به خودم قول داده بودم که حداقل من یکی نزارم دچار این توهم بشم؛ولی از وقتی با دازای اوسامو آشنا شدم همه چیز عوض شد.قولی که به خودم داده بودم رو شکستم.عاشق شدم.وقتی هم فهمیدم برادر و خواهرم زنده هستن و حالشون خوبه،با خودم گفتم شاید اشتباه میکردم و عشق و دوست داشتن باعث نمیشه کسایی که برات مهمن رو از دست بدی،شاید عشق حتی یه توهم نباشه!ولی...اشتباه میکردم.
همه ی اون سال هایی که با هم دوست بودیم،همه ی وقت هایی که با هم گذروندیم،تلاش هایی که کردم که تو مافیای بندر باشم تا بتونم بیشتر ببینمش،همه اش...همه اش بی فایده بود...همه ی اونا هیچ معنی ای نداشت.اون بدون خداحافظی مافیا رو ترک کرد.اینکه مافیا رو ترک کرده ناراحتم نمی کنه،چیزی که بیشتر از همه ناراحتم میکنه اینه که من عاشق کسی شدم که بهترین دوستم بود،ولی بهترین دوستم به اندازه ای که من اون رو دوست خودم میدونستم به من اعتماد نداشت که حتی ازم خداحافظی کنه...درسته عشق یه توهمه.فقط باید اینو از سخت ترین راه می فهمیدم. عشق یه توهم شیرین ولی در آخر غم انگیز و دردناکه.
تموم مدتی که از مافیا رفته با تموم وجودم امید داشتم که یه روز بر می گرده و میگه چرا رفته...ولی فقط خودم رو گول می زدم.اون هیچوقت بر نمی گرده،از این مطمئنم.
دوران خوبی رو تو مافیای بندر گذروندم.ولی دیگه دلیلی برای موندن تو مافیا ندارم.نمیدونم شاید هم دارم اشتباه میکنم...ولی الان...وقتی برای فکر کردن به این موضوع ندارم.من تصمیمم رو گرفتم؛مافیای بندر رو ترک میکنم!
نفس عمیقی کشیدم...الان دیگه وقتی برای فکر کردن به اینکه کارم درسته یا نه ندارم.
*******
با صدای بادیگارد ها به خودم اومدم.
-آکوتاگاوا-سان،موری-سان منتظرتونه.
-ا-اریگاتو.
در اتاق موری-سان رو باز کردم و وارد اتاق کارش شدم.مثل همیشه پشت میزش نشسته بود.
-نوریکو-چان،چیزی شده؟گفته بودی میخوای من رو ببینی.
-آم...آره...من...خب...
بهم اشاره کرد که بشینم.
-راحت باش.
سرم رو به معنی چشم تکون دادم.رو صندلی ای که رو به روی موری-سان بود نشستم.همه ی توانم رو جمع کردم و بالاخره بهش گفتم.
-من میخوام مافیای بندر رو ترک کنم.
از قیافه اش مشخص بود شوکه شده ولی خودش رو جمع و جور کرد.
-چی شد که همچین تصمیمی گرفتی؟
- دلیلی برای موندن در مافیای بندر ندارم دیگه.
-بخاطر اینه که دازای مافیا رو ترک کرده؟
دستامو مشت کردم،هر وقت اسمش رو می شنیدیم بیشتر از دستش عصبانی میشدم.
-به...به اون ربطی نداره.
-خب...باشه،اگه برای یه مدته که...
-منظورم برای همیشه است.
-تو واقعا مطمئنی؟
-هیچوقت تا این اندازه مطمئن نبودم.
-میدونی که ترک کردن مافیا آسون نیست.
- ولی غیرممکن هم نیست.درسته موری-سان؟
-اگه واقعا این چیزیه که می خوای...من حرفی ندارم.
بلند شدم و تعظیم کوچیکی جلوش کردم.
-واقعا ممنونم موری-سان.
وقتی می خواستم در رو باز کنم که برم یه دفعه صدام زد.
-وایسا...
به آرومی برگشتم نگاش کردم.اومد سمتم و منو در آغوش گرفت،درست مثل قدیما.عجیب بود ولی نمیدونم چرا انتظار همچین کاری رو ازش نداشتم.خیلی آروم منو ول کرد و دستاش رو رو شونه هام گذاشت.
-دلم برات تنگ میشه...میدونی که...اگه خواستی برگردی...
لبخند کوچیکی به روی لب هام نشست.
-میدونم...ممنونم موری-سان.
*******
از اتاق کارش بیرون رفتم.به خونه برگشتم و وسایلم ر جمع کردم و با پولی که از موری-سان گرفته بودم یه خونه ی کوچیک اجاره کردم...عالی نبود ولی بدم نبود.
بعد چند روز تو کافه ی کوچیکی که نزدیک خونه ام بود مشغول به کار شدم.کار جدیدم رو دوست داشتم.نه در اصل...زندگی جدیدم رو دوست داشتم.این صفحه ی جدیدی تو زندگی منه و قول میدم که ازش به بهترین نحو استفاده کنم.